حكيم ابوالقاسم فردوسى

699

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بگذشت از تيره شب يك زمان * خروش كلنگ آمد از آسمان برآشفت ز آوازش اسفنديار * پيامى فرستاد زى گرگسار كه گفتى بدين منزلت آب نيست * همان جاى آرامش و خواب نيست كنون ز آسمان خاست بانگ كلنگ * دل ما چرا كردى از آب تنگ چنين داد پاسخ كز ايدر ستور * نيايد مگر چشمهء آب شور دگر چشمهء آب يا بى چو زهر * كزان آب مرغ و ددان راست بهر چنين گفت سالار كز گرگسار * يكى راهبر ساختم كينه دار ز گفتار او تيز لشكر براند * جهاندار نيكى دهش را بخواند [ خوان هفتم گذشتن اسفنديار از رود و كشتن گرگسار را ] چو يك پاس بگذشت از تيره شب * بپيش اندر آمد خروش جلب بخنديد بر بارگى شاه نو * ز دُم سپه رفت تا پيش رو سپهدار چون پيش لشكر رسيد * يكى ژرف درياى بىبن بديد هيونى كه بود اندران كاروان * كجا پيش رو داشتى ساروان همى پيش رو غرقه گشت اندر آب * سپهبد بزد چنگ هم در شتاب گرفتش دوران بركشيدش ز گل * بترسيد بد خواه ترك چگل بفرمود تا گرگسار نژند * شود داغ دل پيش بر پاى بند به دو گفت كاى ريمن گرگسار * گرفتار بر دست اسفنديار نگفتى كه ايدر نيابى تو آب * بسوزد ترا تابش آفتاب چرا كردى اى بد تن از آب خاك * سپه را همه كرده بودى هلاك چنين داد پاسخ كه مرگ سپاه * مرا روشنايست چون هور و ماه چه بينم همى از تو جز پاى بند * چه خواهم ترا جز بلا و گزند سپهبد بخنديد و بگشاد چشم * فرو ماند زان ترك و بفزود خشم به دو گفت كاى كم خرد گرگسار * چو پيروز گردم من از كارزار برويين دژت بر سپهبد كنم * مبادا كه هرگز به تو بد كنم همه پادشاهى سراسر تراست * چو با ما كنى در سخن راه راست نيازارم آن را كه فرزند تست * هم آن را كه از دوده پيوند تست چو بشنيد گفتار او گرگسار * پر امّيد شد جانش از شهريار ز گفتار او ماند اندر شگفت * زمين را ببوسيد و پوزش گرفت به دو گفت شاه آنچ گفتى گذشت * ز گفتار خامت نگشت آب دشت گذرگاه اين آب دريا كجاست * ببايد نمودن بما راه راست به دو گفت با آهن از آبگير * نيابد گذر پرّ و پيكان تير تهمتن فرو ماند اندر شگفت * هم اندر زمان بند او برگرفت بدرياى آب اندرون گرگسار * بيامد هيونى گرفته مهار سپهبد بفرمود تا مشك آب * بريزند در آب و در ماهتاب به دريا سبك بار شد بارگى * سپاه اندر آمد بيكبارگى چو آمد به خشكى سپاه و بنه * ببد ميسره راست با ميمنه بنزديك رويين دژ آمد سپاه * چنان شد كه فرسنگ ده ماند راه